سرزمين نور

شعر و ماه و تو...

مدت ها بود سه چیز را ترک کرده بودم
شعر را... ماه را.... و تو را ...
امروز که به اجبار قلبم را ورق زدم
هنوز اولین سطر را نخوانده
تو را به خاطر آوردم و شب های مهتاب را...
ولی نه...!! باید ترک کنم
هم تو را....هم شعر را .... و هم‌‌‌٬ همه ی شب هایی را که به ماه نگاه می کردم...
...

چهارمین سالگرد رفتنت...

مادر...

هنوز هم

آن تک ستاره ای که به آن خیره می شدیم

شب، بر فراز خانه ما جلوه می کند

و بر سکوت و غربت من خیره می شود

من بارها، بر صفحه آن،

چهره تو را منقوش دیده ام

بسیار در خیال

آن را، به یاد روی تو در بر کشیده ام...

هر جا که بگذرم

هر جا که بنگرم

پر می کشد به تربت پاکت نگاه من...

 

(سپیده کاشانی)

پ.ن: با امروز شد 1460 روز که تنهایم گذاشتی....روحت شاد مادرم

...

لبیک یا خامنه ای

...

براستی که لبخندش خلاصه همه خوبیهاست

بسم رب النور

در سالروز میلاد جواد الائمه (ع) سعادتی وصف ناشدنی نصیبم شد

و توانستم رهبر عزیزم را از نزدیک زیارت کنم...

براستی که لبخندش، خلاصه همه خوبیهاست...

 

خدایا!

همیشه سلامتش بدار...

آمین یا رب العالمین!

...

سالگرد عروجت مبارک!

بسم رب الشهدا

با امروز می شود 23 سال !

23 سال است که تو رفتی ...

رفتی و از نامردیهای این دنیای دون راحت شدی...

و ما ماندیم و راهی سخت و طاقت فرسا...

محسن من!

می دانی دل شکسته این یگانه خواهرت چقدر برایت تنگ شده؟

تو حتی دیگر پا به خوابهای من هم نمی گذاری!!!

گاهی وقت ها از اینکه تا آخر دنیا در کنار مامان و بابا هستی،

به تو حسودیم می شود...

کاش می دانستم چند بهار دیگر مانده است تا روز وصال...

محسنم!

از خدا بخواه بر کویر این دل خسته بارانی از نور فرو فرستد...

دوستت دارم نازنین برادرمماچ

سالگرد عروجت مبارک!

...