سرزمين نور
رحمتت را بر من فروبار...
كوله بار نيكي ام سبك است و بي مقدار
نه آنچنانكه تو شايسته بودي سپاست گفتم
و نه آنچنانكه در توانم بود كاري نيك انجام دادم
چه بسيار لحظه هايي كه از دست دادم
و از آن بهره نجستم
چه نعمتهايي كه از آن گذشتم و قدرش ندانستم
و در كنار آن،
طومار گناهم چه بلند است و پر بار
چه بسيار ناديدني ها كه ديده ام
چه بسيار ناشنيدني ها كه به آن گوش سپرده ام...
خدايا!
كوله بار عملم چيزي نيست كه بدان اميد بندم
و گناهم آنقدر نيست كه ناديده اش پندارم
لطيفا!
آنچه مرا اميد مي دهد بخشايش توست
كه گستره عفو و رحمت تو
بسي فراتر از كاستي هاي من است
الهي!
اگر من شايسته و سزاوار رحمت تو نيستم
رحمت تو گسترده و فراگير است
و سزاوار آنكه مرا در برگيرد و بنوازد
كه ابر رحمت تو بر همه جاي آفرينش فرو مي بارد
و ذره اي را دريغ نمي دارد
رحمتت را بر من فروبار
كه اميد من تنها به رحمت توست
اي مهربان ترين مهربانان!
...با تو زندگي معنا مي گيرد...
همصدا با نجواي زلال رودخانه ها،
و در ابتداي تمام خواستنها و نتوانستنها،
تو را مي خوانم
اي مهربان پروردگار من!
اي آنكه تمام رسيدنها براي توست
و تمام خواستنها بخاطر تو
اي آنكه تمام حنجره ها،
گر گرفته از عطر حضور توست
اي آنكه لحظه ها براي رسيدن به تو،
شتاب مي گيرند
و ثانيه ها براي تو مي تپند
تو كيستي؟
كه سراغت را هم مي توان
در زمين گرفت و هم در آسمان
با تو،
زندگي معنا مي گيرد
و بي تو،
تمام دويدنها به سمت نرسيدن است...
...يادت را در قلبم بنشان...
خدايا!
لبريز از ياد تو بسويت آمده ام
تا تو را در درگاهت واسطه بگيرم
تا مرا به درگاهت راه دهي
نامت را بر زبانم جاري كني
و يادت را در قلبم بنشاني
الهي!
زلال نيكي را كجا جويم؟
جز از سرچشمه لطف تو
ره بسوي نجات، كجا برم؟
جز از ساحل كرم تو
مهربانا!
اين بنده گنهكار،
با زباني بند آمده از فرط گناه
تو را مي خواند
با دلي تيره از بي شماري گناهان!
كريما!
تو را مي خوانم
و با تمام اميدم به درگاهت روي مي آورم...
...از خود مرانم...
كوله بار تمنايم را بر در خانه تو گسترده ام
تا از آنچه مايه رحمت و آمرزش توست
بر من عطا كني
دستم را در هر كار نيكي بگشايي
و راهم را بر هر گناهي ببندي
رحيما!
گناهي نابخشوده در كارنامه عملم مگذار
عيبهاي ناپوشيده در من منشان
از بيماري، شفايم ده
از رزق، فراوانم بخش
و از هراس، در امانم دار
به آنچه رضاي تو و صلاح من است، راهم نما
لطيفا!
در خانه رحمتت را كوبيده ام
بر سجاده بندگيت نشسته ام
از صميم دل، نامت را صدا زده ام
از خود مرانم!
كه با همه خطاكاريم
به خواري خود و بزرگي تو زبان گشوده ام...
...
