سرزمين نور
گفت: امروز میخوام برات یه جشن تولد مفصل بگیرم.
گفتم: درسته که من دوم فروردین بدنیا اومدم اما، جشن تولدم چند روز قبل بود.
تو و همرزمات اون روز توی شرهانی سنگ تموم گذاشتید... اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر تحویلم بگیرید.
گفت: خودت خواسته بودی. یادت رفته؟ مگه تو نبودی که قبل سفرت مدام گریه میکردی و میگفتی امسال که مامان نیست، کی برام جشن تولد میگیره؟!
گفتم: چرا و ممنونم بخاطر مهمون نوازیتون

گفت: خب بگو ببینم سفرت چطور بود؟ خوش گذشت؟
گفتم: عالی بود. خیلی جاها رو دیدم. شلمچه، طلاییه، اروند، هویزه، دهلاویه، چزابه، فکه .... اما شرهانی و طلاییه یه جور دیگه ای بود.... توی طلاییه بود که عقده دل باز کردم و تا تونستم اشک ریختم. به یاد باکریها ، همتها و خرازیها و همه اونایی که عاشقانه پرواز کردن تا آزادگی و شرف این سرزمین حفظ بشه...
قلبم پر از آرامش و اطمینان شده و این رو مدیون شماهام.
گفت: اخرین باری که وبلاگت رو خوندم از دوستات خواسته بودی برات دعا کنن من رو ببینی. آیا موفق شدی؟
گفتم: آره. دیدمت منتها با چشم دل!تو لحظه به لحظه سفر همرام بودی ...
گفت: تولدت مبارک باشه عزیز دلم
گفتم: برام دعا کن آرامشی که ثمره این سفر بوده تا ابد در دلم باقی بمونه.
برام دعا کن شرمنده شهدا نشم.
گفت: برات دعا میکنم. مطمئن باش.
تو هم قول بده در راه خدمت به شهدا مصمم تر از قبل باشی.
بهت افتخار میکنم.
گفتم: قول میدم. به مامان سلام برسون و بهش بگو که خیلی دوستش دارم.
...
