سرزمين نور

یک سال بی تو گذشت مادر ...

یک سال می گذرد از آخرین لحظه دیدارمان ، یادت هست؟

قرارمان این نبود که تو بروی و من بمانم

من بمانم و دنیایی از تنهایی ....

خسته ام مادر

به وسعت تمام لحظه هایی که بی تو سپری شد خسته ام

می دانم همیشه با منی با شادی هایم شاد می شوی و با غصه هایم غمگین.

اما این کافی نیست

من آغوش گرمت را می خواهم.

من دستان پرمهرت را می خواهم که بر سرم بکشی و آرامم کنی.

من نگاه مهربانت را می خواهم که به چشمانم خیره شوی و بگویی صبوری کن دخترم

خدا با صابران است ....

مادر!

نمی دانم برای دیدارت چند بهار دیگر  را باید صبوری کنم

تو بگو....

...