سرزمين نور
یک سال بی تو گذشت مادر ...
یک سال می گذرد از آخرین لحظه دیدارمان ، یادت هست؟
قرارمان این نبود که تو بروی و من بمانم
من بمانم و دنیایی از تنهایی ....
خسته ام مادر
به وسعت تمام لحظه هایی که بی تو سپری شد خسته ام
می دانم همیشه با منی با شادی هایم شاد می شوی و با غصه هایم غمگین.
اما این کافی نیست
من آغوش گرمت را می خواهم.
من دستان پرمهرت را می خواهم که بر سرم بکشی و آرامم کنی.
من نگاه مهربانت را می خواهم که به چشمانم خیره شوی و بگویی صبوری کن دخترم
خدا با صابران است ....
مادر!
نمی دانم برای دیدارت چند بهار دیگر را باید صبوری کنم
تو بگو....
...نويسنده: نورا | ۱۳۸٧/٦/٧ |
پيام هاي ديگران()

